تانیلند جاییه که قصه و کودک و عروسک به هم میرسن. عروسکهای تانیلند قراره بهترین دوست بچههای شما بشن تا با هم رفاقت و مهرورزی رو تمرین کنن؛ مگر نه اینکه دوستای خوب باید همدیگه رو بشناسن و از سرگذشت هم باخبر باشن؟ برای همینه که یه بخش مهم از کار ما تعریف کردن داستانهای تانیلند برای فرزند شماست. تانیلند دو جورقصه داره:
«قصههای شهر» ماجراهاییه که بهطورکلی در تانیلند اتفاق میافته و ما اونها رو بهصورت هفتگی روی وبسایتمون بارگذاری میکنیم. فصل اولِ قصههای شهر، به صورت رایگان روی سایت قرار داده شده که با سرزدن به سایت میتونید اونها رو برای فرزندتون بخونید اما بقیهی قصهها برای کسانی ارسال میشه که از ما خرید کرده باشند. هرکس با خرید یک عروسک میتونه «قصههای شهر» و «قصههای عروسک» خودش رو رایگان دریافت کنه.
ما هفتهای دو داستان از مجموعهی «قصههای شهر» و ماهی یک داستان از مجموعهی «قصههای عروسک من» در اختیار شما قرار میدیم.
به این ترتیب با خرید هر عروسک شما ماهی هشت داستان (شامل هفت قصهی شهر و یک قصهی عروسک) دریافت میکنید. و از همه جالبتر؛ فرزند شما قصهی عروسکی که حالا تو اتاقش هست رو با همون اسمی که براش انتخاب کرده میشنوه.
عروسکهای تانیلند همه یه سرگذشت شنیدنی، بامزه و البته ارزشمند دارن که موجب میشه هم بچهها سرگرم بشن و هم کلی مفاهیم مربوط به زندگی و روانشناسی یاد بگیرن. ما میخوایم شبیه به قدیم، پدرومادرها خودشون برای بچهها قصه تعریف کنن. برای همین هفتهای دوبار، مامانباباها، قبل از خواب، کنار بچهها میشینن و قصههای تانیلند رو براشون میخونن. ما یه راهی طراحی کردیم که بهواسطهی عروسک و قصه کلی اتفاقهای خوب و باحال بیفته. همراهیِ مامانباباها با ما، منجر به اتفاقهای اثربخش میشه. اتاق فکرِ تانیلند، در پیِ کارهای نو، خلاقانه و روانشناسانهست. ما فکر میکنیم «ما» میتونیم یکی از بهترین دوستهای شما باشیم.
شیگی عاشق ساقهی کرفس بود و همیشه حواسش بود خوراکیای نخوره که چاق بشه. میدونست پنیرخامهای چاقکنندهست اما دست اِفاِف رو رد نکرد؛ ساندویچ رو گرفت و گاز زد. اِفاِف شروع کرد به گیتار زدن.
حالا هم مامانش توی هال جلوی تلویزیون روشن خوابیدهبود. سابقه نداشت هیگو از مامانش زودتر بیدارشه یا وقتی بیدار میشه باباش سرکار نرفتهباشه. اما حالا باباش توی تراس خونه کنار گلدونهای آفتابگردونِ محبوبش خوابیدهبود و صدای خروپفش اونقدربلند بود که برگِ گلهارو میلرزوند؛ طوری که انگار باد میاومد. هیگو رفت بالاسر باباش واونو صدا زد. بعد از چندبار صدازدن، باباش بهزور چشمهاشو باز کرد و گفت: "هیگو من خیلی خوابم میآد؛ تلویزیونو خاموش میکنی؟ صداش خیلی زیاده! "تلویزیون داشت مدام خبری که شیگی تهیه کردهبود رو پخش میکرد. عکس لاکپشتهایی که کنار هم قرار گرفتهبودن و هشدار دادهبودن کسی از آب دریاچه ننوشه. اما صدای تلویزیون اونقدر بلند نبود که مزاحم خوابِ کسی بشه.
هیگو دلش میخواست بره سراغ بقیهی بچهها و از اونها برای حلکردن این معما کمک بگیره. با احتیاط در کمد رو باز کرد و یکی از لباسهای عمواستیو رو از چوبرختی درآورد. یه لباس خردلیرنگ بود. روی لباس کلی نشانِ افتخار بود. هیگو میدونست این لباس رو عمو استیو توی مأموریت دزدِ بستنیها پوشیدهبوده؛ دزدی که فقط بستنی میدزدید و عمواستیو وقتی یه شیرِ جوون بود تونستهبود اونو توی یه خونه که پُر از چوببستنی بود دستگیر کنه. هیگو لباسپلیس خردلی رو تنش کرد. لباس براش بزرگ بود. آستینهای لباس اونقدر جلو اومدهبود که دستهای هیگو معلوم نبود. آستینهاشو تا زد و کلاه خردلی رو سرش کرد. حالا هیگو شدهبود یه پلیس؛ همونچیزی که دلش میخواست؛ همونچیزی که آرزوشو داشت. انگار هیگوی دماغپزشک دود شد و رفت هوا. هیگوی پلیس با همون لباسها بیرون اومد، سوار اسکوترش شد و مأموریتش رو شروع کرد.
یههو یه مایعِ بنفش به دست اومد. مایع بنفش رو بلند کرد و توی نور نگاهش کرد. اِفاِف گفت: "چه خوشرنگ شد! میشه من امتحانش کنم؟! " نورو به اِفاِف گفت: "یادته اوندفعه که یکی از اینارو بدون اینکه به من بگی امتحان کردی، چی شد؟" اِفاِف خوب یادش بود؛ وقتی اون مایع نارنجی رو خورد تا ده روز خودشو میخاروند! هیگو دفترچهیادداشتش رو درآورده بود و داشت یه چیزهایی مینوشت. نورو رفتهبود بالاسرِ چیچی تا مایع بنفش رو یهجوری بهش بده بخوره. برای همین داشت دنبال نِی میگشت. اِفاِف رفت پیش هیگو و گفت: "این لباس چیه تنت کردی؟" هیگو تعریف کرد که الان وسط اولین مأموریت زندگیشه و بعد با صدای بلند گفت: "تحقیقات من نشون میده که این حملهی خوابها به اون لاکپشتهایی که شیگی ازشون عکس گرفته ربط دارن."

بیزی همینطور که توی اتوبوس نشسته بود، دست کرد از توی کیفش یک ظرف ماکارونیِ سرد درآورد. اون عاشق ماکارونی بود و میتونست تو هر شرایطی رشتههای ماکارونی رو از هم جدا کنه و دونهدونه اونها رو بخوره. همینطور که داشت رشتههای ماکارونی رو توی دهنش میگذاشت و با تمام وجودش مزهی اونها رو حس میکرد، خرگوش کناری بیزی، دستمالکاغذی مچالهشدهای رو از جیبِش بیرون آورد و محکم توش فین کرد. این کارش باعث شد پُرزهای دستمالکاغذی توی هوا پخش بشه و بیزی که به هر مدل گردوغباری حساس بود، بیستوشیش تا عطسهی متوالی زد. البته داستان به عطسهزدن ختم نشد. رشتههای ماکارونی با هر عطسه از ظرف به بیرون پرتاب میشدن و بعد از عطسهی بیستوشیشم، چهلودوتا رشتهی ماکارونی چسبیدهبود به سر و صورتِ خرگوش کناری بیزی.
دوستی نداشت و بلدنبود دوست پیدا کنه. بعضیوقتها خیلی تلاش میکرد بره با یکی دوستشه اما وقتی به اون حیوون میرسید دستوپاشو گم میکرد و نمیدونست چی بگه. چِری خیلی دوستداشت با بیزی دوستشه اما وقتی بیزی میاومد رستورانش هیچی نداشت به اون بگه. چِری هرازچندگاهی، وقتی چیچی میومد رستورانش با اون حرف میزد و درددل میکرد. چیچی از دمپاییهای یادگاری مامانبزرگش میگفت که شغالها دزدیدهبودن و چِری هم از نداشتنِ دوست میگفت. چیچی و چِری فامیل بودن. فامیلِ دور. چِری میدونست چقدر برای چیچی پیداکردن اون دمپاییها اهمیت داره. حتی یهبار دو تایی با هم پاشدن رفتن اطراف تانیلند رو بگردن دمپایی رو پیدا کنن تا بلکه چیچی یهکم دلش آروم بگیره. اما دمپاییها پیدا نشد که نشد.
اونها توی کیک خانم اِدو، توی یک توپ بازی کلی مگس و ملخ قایم کرده بودن. وقتی خانم ادو کیکش رو برید، در واقع اون توپ رو از وسط نصف کرد و کلی مگس و ملخ از توی کیک بیرون پریدن و خانم اِدو رو حسابی ترسوندن. بعدش اونقدر صدای ملخها زیاد بود که بقیهی ملخها رو باخبر کرد و ملخها به شهر حمله کردن. ملخها اینطوری همو باخبر میکنن. دوسه هفته طول کشید تا اهالی تانیلند تونستن ملخها رو بیرون کنن. ایدهی بیرونکردن ملخها با پنگوئننیک بود. کلاً پنگوئننیک اینطور وقتها همیشه یه راهکاری داشت. یه روز صدای ملخهای توی شهرو ضبط کرد و بعد اون صدا رو برد بیرون از شهر پخش کرد. ملخهای توی تانیلند فکرکردن ملخهای فامیل و آشنای دیگهشون دارن باخبرشون میکنن برن جایی که اونها هستن.
وقتی کلاغها رفتن نِلی شروع به چیدن هستههای گیلاس کرد. نِلی از هستهها برای دکمههای لباس عروسکهاش استفاده میکنه. نِلی عاشق عروسکه و توی زیرزمین خونهشون عروسک درست میکنه. نِلی خواهر نورو باهوشترین گربهی تانیلنده. عروسکهای نِلی خیلی قشنگن و اون همهی عروسکهاشون با وسایلی که انگار دیگه بهدرد نمیخوره درست میکنه. اون هیچوقت از عروسکهاش جدا نمیشه و اونارو به هیچکس هم نشون نمیده. یه بار که نورو توی زیرزمین رفته بود، اتفاقی وارد اتاق مخفی عروسکهای نِلی شد و یهو دورتادورِش صدها عروسک دید که داشتن نگاهش میکردن. نورو اول ترسید اما بعد از عروسکها خیلی خوشش اومد. نِلی که سر رسید، نورو بهش پیشنهاد داد که چرا عروسکهایی که ساختهرو نمیفروشه؟ نورو نمیدونست این حرف نِلی رو خیلی ناراحت میکنه. چون نِلی عاشق عروسکهاش بود و نمیتونست بدون اونها زندگی کنه.

خیلی عجیب بود بچهها وسط یه مأموریت باشن اما خبری از چیچی نباشه. یههو صدای یهچیزی اومد. صدایی شبیه قان قان. بچهها رد صدارو گرفتن و دیدن اتوبوس چیچی که کلی نارنجک صورتی به جلوش بسته شده، داره باسرعت از روی تپه به سمت کلانتری میره. حالا همهی بچهها روی تپه رفتن تا ببین چیچی میخواد چیکار میکنه؟ چیچی همینطور که پشت فرمون بود واسه بچهها دست تکون داد. نورو داشت از تعجب شاخ در میآورد و عصبانی هم بود. چون چیچی طبق معمول داشت نقشه رو خراب میکرد. اما خیلی وقتها هم دیوونهبازیِ چیچی باعث میشد که کاراش نتیجه بده.
شغالها از سیبِ زرد مثل چی میترسیدن. یعنی اگه از کنار درخت سیب زردی رد میشدن، یههو شروع میکردن به دادزدن و فرارکردن. برای همین اونها یه دورهای با موشهای کور قرارداد بستهبودن اگه درخت سیبهای زرد رو آتیش بزنن، به موشها داروی بینایی میدادن. البته شغالها دروغ میگفتن. داروی بیناییشون کجا بود؟ و البتهتر موشهای کور هم نتونستن درخت سیبهای زرد رو آتیش بزنن؟ خب چون نمیدیدن. چیچی از اتوبوسش که حالا دیگه چیزی از ریختوقیافهش نموندهبود پیاده شد و بهنظرش اومد مأموریت با موفقیت به پایان رسیده. بچهها با فکر همدیگه خوب تونستن نقشهی شغالها رو از بین ببرن. شغالها کف کلانتری بیهوش شدهبودن و هیگو هم که کلاهماسکی داشت اومد وسط کلانتری و به این فکرکرد حالا کی میخواد کلانتری رو تمیز کنه!؟ اون میدونست کلانتراستیو اصلا حالوحوصلهی تمیزکردن کلانتری رو نداره و همهش از هیگو میخواست اونجا رو تمیز کنه.
بعدشم گفت اگه بیدار نشدن، شاید بتونیم با قلقلکدادن چشمهاشونو باز کنیم. ظهر بود اما توی شهر هیچ صدایی نمیومد. همه خوابِ خواب بودن. ماشینها همون وسط خیابون رها شدهبودن و رانندهها پشت فرمون خوابشون بُرده بود. دستهی شغالهای به فرماندهی ویکیلیکی نقشهی خوبی کشیدهبودن. اونها توی آب شهر، گیاه خوابآور ریختهبودن تا همه حیوونها خوابشون ببره و بعد شهر رو از چنگ تانیلندیها در بیارن. ماجرای دشمنیِ شغالها با تانیلندیها به چندسال پیش برمیگشت. یه مدتی هم اونها تصمیم گرفتهبودن مثل بقیه حیوونها بیان توی شهر زندگی کنن. اومدن اما قوانین رو رعایت نمیکردن. ماجرا وقتی بالا گرفت که اونها هیچرقمه راضی نمیشدن مسواک بزنن.
ویکیلیکی گفت: "اگه تمام سیبهای تانیلند رو هم بیاری اینجا من هیچی بهت نمیگم." بعد دهنش رو کامل باز کرد. درست وسط دهنش، روی زبونش یه قرص کپسولی قرمز رنگ بود.
اما پنگوئن بازی نمیکرد؛ اون داشت ویکیلیکی رو هیپنوتیزم میکرد. هیپنوتیزم یهجور خواب مصنوعیه که وقتی کسی رو به اون خواب میبرن، میشه چیزایی که از یادش رفته یا نمیخواد بگه رو ازش پرسید و اون به همهشون جواب میده. کسی که هیپنوتیزم میکنه باید خیلی ماهر باشه تا بتونه جواب سؤالایی رو که میخواد بگیره. اگه کارش رو درست انجام نده ممکنه خواب به سمت جاهای دیگهای بره و فقط خاطرات بیاهمیت گفته بشه. اما پنگوئن نیک کارشو خوب بلد بود. اون وقتی که تو قطب بود خرسهای پیر قطبی رو هیپنوتیزم میکرد تا یادشون بیاد غذاهاشونو کجا جا گذاشتهن.
ویکیلیکی شدهبود یه بچهشغال دوساله! اما قبل از اینکه پنگوئن نیک چیزی بپرسه شروع کرد به تعریفکردن خاطرات زمان کودکیش. همهچی رو تعریف کرد: اینکه چهطور پدرومادرش وقتی خیلی کوچیک بوده از هم جدا شدهن و ویکی زیر دستِ عموش وینچنزولیکی بزرگ شده. عموی ویکی قبلاً بزرگترین خلافکار جنگلهای شمالی بوده و گروه بزرگی از گرگهای سفید مبارز براش کار میکردن. وینچنزو از بچگی ویکی رو مجبور به کارهای سخت میکرده تا بهقول خودش اونو یه حیوون قوی بار بیاره. اما هیچوقت به فکر کتاب، تفریح و سرگرمی برای ویکی نبوده تا وقتی که ویکی بزرگتر شده و وینچنزو اونو بهعنوان دستیار خودش انتخاب کرده. همهی اینها رو ویکیلیکی وقتی که توی خواب هیپنوتیزم بود تعریف کرد و بعد گریهش گرفت و گفت که همیشه دوست داشته خواننده بشه ولی هیچوقت نتونسته. بچهها و پنگوئن نیک کنجکاو بودن ببینن ویکی دیگه چیا از گذشتهاش میگه. اما از همه بامزهتر صدای ویکیلیکی بود. اون دیگه یه شغال بدجنس نبود؛ یه بچهشغالِ مظلوم بود که انگار خوراکیهاشو ازش گرفتهبودن.
چیچی گفت: "من با موتور میرم و خودمو سریع به شهردار میرسونم." بعد به نورو گفت: "عطر داری بهم بدی؟"
دایی شیروز گفت: "اما من بلدم چهجوری کاپیتانو باخبرش کنم." نلی هیجانزده به حرفهای دایی شیروز گوش میداد. بچهها به گروه اعترافگیر بیسیم زدن و گفتن کمکم دارن سر درمیارن کاپیتان کوسایف کیه. دایی شیروز درهمینحین رفت توی تراس و به ردیف گلدونهاش نگاه کرد. بعد رفت سراغ آفتابگردونش. یه شاخه رو برداشت و گرفت طرفِ خورشید. گلش رو توی آسمون گردوند. بچهها سر درنمیآوردن دایی شیروز داره چیکار میکنه. دایی شیروز چند بار اینکار رو کرد. اونقدر گلش رو چرخوند رو به آفتاب که پَرپَر شد. بعد اومد نشست توی کافه و گفت: "تا چند دقیقهی دیگه یه صدایی میشنوید. یهوقت نترسید." اِلفی گفت: "چه صدایی؟" داییشیروز گفت: "صدای بلند یه بوق." حالا کافهخسته ساکتِ ساکت بود. دایی شیروز دستش رو گذاشتهبود زیر سرش و پشتبهپنجره نشستهبود. مشتریها خواب بودن و اِلفی و نلی منتظر بودن ببینن داستان دایی شیروز راسته یا بازم اونا رو سر کار گذاشته."
اِلفی و نِلی هیجانزده توی زیردریایی نشستهبودن و بیرون رو نگاه میکردن. کابین زیردریایی پر از نوشته بود. نِلی نوشتهها رو میخوند. نوشتهها مربوط به جاهایی بود که کوسایف رفتهبود تا ببینه میتونه پری دریاییشو پیدا کنه یا نه. درهمینلحظه یه هشتپایِ بزرگ و چاق به زیردریایی نزدیک شد. هشتپا خیلی بزرگ بود. اگه عصبانی میشد میتونست زیردریایی رو درسته قورت بده. اِلفی به نِلی گفت: "به چشمهاش نگاه نکن!" نِلی خیلی سریع نگاهش رو از هشتپای غولپیکر دزدید. هیچکدوم نمیدونستن چرا نباید به چشمهای هشتپا نگاه کنن. اما چون کاپیتان گفتهبود گوش کردن.